آرتین آرتین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

قندعسل مامان

یه دنیا خاطره

دلیل کمرنگ شدن این روزهام، یه خونه تکونی کوچک برای ماه مبارک رمضان و قطعی آب در طول روز و انجام کارها تا نصفه شب و خستگی و .... هر موقع هم میخوام بنویسم اینقدر میای میگی فیلِ بابا بیبینم (فیلم تایلند که بابا به فیلها موز میده) و آرتین توچولو بیبینم (فیلمهای بچگی خودت) که از روشن کردن سیستم پشیمون میشم.امروز هم که مثلا تمیزکار اومد کمکم که کارهام تموم بشه آب از ٩ صبح قطع شد تا ١٢:٣٠ شب  و نتونست زیاد کاری کنه و زود رفت. از خودت بگم که هر روز علاوه بر شیرین زبونتر شدن،شیطونتر میشی و بعضی وقتا واقعا کم میارم ولی دارم سعی میکنم کم نیارم و پا به پای هم بازی کنیم اینجوری به جفتمون بیشتر خوش میگذره و لذت میبریم. از بهمن ما...
18 تير 1392

25 ماهگی

 عزیزم 25 ماهگیت مبارک   یک ماهی که گذشت یکی از سختترین ماههای با هم بودنمان بوده و شاید به همین دلیل نتونستم بنویسم. مهمترین اتفاق این مدت خداحافظی با شیر مادر بود که در ظاهر خیلی سخت نبود ولی جفتمون خیلیییی اذیت شدیم و هنوز هر از چند گاهی بهونه میگیری،یعنی اسمشو اصلا نمیاری ولی دائم باید بغل من باشی و 24 ساعته به من چسبیدی.حتی حاضر نیستی خونه مامان جون تنها بمونی .ولی نکته جالب اینه که از وقتی شیر نمیخوری خواب بعدازظهرت که حداکثر1:30 ساعت بود،تقریبا شده 3 ساعت شایدم بیشتر و این برای من که کارهامو فقط وقتی خوابی میتونم انجام بدم خیلی خوشحال کننده است.با وجود همه اینها هر روز شیرینتر ممیشی و با حرفهای جدید و کا...
8 تير 1392

نظرسنجی وبلاگی

با تشکر از ندای عزیز اگ ر ماهي از سال بودم .......اردیبهشت چون همه جا بهشته.خرداد چون قندعسل مامان متولد خرداده. اگر روزي در هفته بودم .......جمعه جون تعطیله و شنبه چون همیشه کلی برنامه برای اول هفته دارم. اگر عدد بودم ........ ٩١٥٨ اگر نوشيدني بودم .............. معجون انبه اگر ثواب بودم ............ اگر درخت بودم ...........آلبالوووووووو اگر ميوه بودم ......... هلو اگه گل بودم ........ رز اگه آب و هوا بودم .......... بهاری اگه رنگ بودم .............. صورتی  اگه پرنده بودم ......... کفتر کاکل به سر اگه صدا بودم ............ صدای آرتین اگه فعل بودم ......... مادر...
1 تير 1392

جشن تولد دو سالگی

شب تولد آرتین به مناسبت تولد گل پسرمون رفتیم میدان نقش جهان،یه دوری توی بازارش زدیم و بادکنک خریدیم و بعد از سالها نشستیم روی چمنها و فالوده بستنی خوردیم و برای اولین بار سوار کالسکه شدیم خیلیییییی خوش گذشت ،جای همه دوستان خالی.من تخت جمشید و چادگان کالسکه سوار شده بودم ولی اینجا خیلیییی خوب بود چون میدون منظره خیلی زیبایی داره. امسال قرار بود یه جشن تولد 3 نفره داشته باشیم،چون نمی خواستیم کسی توی زحمت بیفته.ولی در دقایق آخر شب قبل از تولد تصمیم عوض شد و 3 نفر تبدیل شد به حدود 30 نفر  چون فکرشو کردیم دیدیم همه که زحمت کادو را کشیدند پس چه بهتر که دور هم باشیم. حالا فکرشو بکنید من هییییچ کاری نکرده ...
14 خرداد 1392

تولد دو سالگی

چه روز قشنگی بود روز شکفتنت و امروز تکرار اون روز قشنگ خداست... روزی که خدا یکی از بهترین فرشته هاشو به زمین فرستاد روزی که برای همیشه در ذهنمون حک شده و هیچ گاه فراموشمون نمیشه... عزیزدل مامان و بابا تولدت مبارک   آرتین یک روزه آرتین یکساله آرتین دو ساله امروز وبلاگت هم یکساله شد.الان که داشتم دنبال عکس میگشتو دوباره کلی مرور خاطرات کردم و هنوز در عجبم تو کی اینقدر بزرگ شدی!!! ولی همه لحظات با تو بودنو دوست دارم ، لحظه لحظه اش یادآور خاطرات خوشی است. نمیتونم چیزی بگم،فقط اینو بدون که من و بابا عاشقانه دوستت داریم........ ...
8 خرداد 1392

دو روز تا دو سالگی

این روزها اصلا حس نوشتن ندارم ولی دلم نیومد تا قبل از تولدت پست جدید نداشته باشی. توی این چند هفته که نتونستم بنویسم خیلی اتفاقها افتاد.مثل عروسی دختر عمه من،پیدا شدن موش تو اتاق عمه الهام که خیلیییی باحال و در عین حال وحشتناک بود(فکر کنید من آرتین به بغل پریدم رو صندلی و ایستادم)رفتن بابابزرگ و عمه الهه و عمو محسن به کربلا،عمل چشم مادر که آرتین گلم خیلی ناراحت شد وقتی مادرو با چشم بسته دید،انشااله زودتر چشمشون خوب بشه،مادرم خیلی ماهه. خاطره آرتین از موش: -آرتین موش کجا بود؟ آرتین:آتاق عمه دِلا -مامان موش دید چیکار کرد؟ آرتین:بووییییی(همراه با لرزیدن) -عمه چیکار کرد؟ آرتین:بوووویییی -بابا چیکار کرد؟ آرتین: موش بولون(موش را ...
6 خرداد 1392

داری بزرگ میشی

سلام عمر مامان الان اینقدر خوشحالم که نمیدونی. آخه امروز دوبار توی پوشکت جیش نکردی و ازم خواستی بریم دستشویی(دَدوییش)،توی تعطیلات عید هم چندبار پیش اومده بود که بگی ولی همش مهمونی بودیم و موقعیتش نبود.امشب اومدی میگی مامان پی پی و وقتی رفتیم دستشویی و کارتو کردی خیلییییییییی خوشحال بودی وخودتم احساس میکردی بزرگ شدی.من هم تشویقت کردم و پفتم حالا که اینقدر بزرگ شدی دیگه نباید شیر بخوری و بخوابی.موقع خواب اول حسابی شیر خوردی ولی نخوابیدی،بعد ازم خواستی برات شعر و لالایی بخونم،چند بار آقا پولیس(پلیس) و باتا باتا(آقا خرگوشه) پُپُلی(تپلوام تپلو) و لالایی را خوندم تا خوابت برد. خدایا شکرت که پسرم اینقدر عاقله. اینو هم بگم که یکی دو...
21 ارديبهشت 1392

روزهای سخت روزهای خوب

هفته پیش کلا لب به غذا نزدی و پنجشنبه شب برای اولین بار (معذرت میخوام)ا س ت ف ر ا غ کردی و نزدیک بود گریه ات بگیره، چند روزی هم معده ات به هم ریخته بود.مدام گریه میکردی و بهونه میگرفتی و همه اینها به خاطر دندونهای آسیابت بود ولی الان نمیذاری ببینم دراومده یا نه.خدا کنه دیگه اینجوری نشی،من صبرم خیلی کمه .جمعه هم من و هم بابا یه ویروس بد گرفته بودیم ، جفتمون بدن درد شدید همراه با حالت تهوع و ... داشتیم. خلاصه که شده بودیم یه خانواده بیمار.دست مامان جون باباجون درد نکنه شب اومدند پیشمون و کلیییی بهمون رسیدن و تا آخر شب هم پیشمون بودند. خدا رو شکر از یکشنبه حالت بهتر شده و داری میشی همون آرتین گل مامان،البته در سایز کوچیکتر خیلییی لاغرتر ...
18 ارديبهشت 1392